طلای موهایت

نوشته شده در

از پس و پشت لنز سیاه چشمانت بهار بر برهوت کویر دلم جای خوش کرده ست به یاد طلای موهایت گندم زار دلم را می کنم درو و خرمنکوب ها را به قاطر روزگار خواهم بست تا بکوبد گندم های عمر بی حاصل را میدانم حتمن به دیدارم سر خرمن گذر خواهی کرد در خواب […]

ادامه خواندن »
میر جلال‌الدین کزازی

به دور از تو…

نوشته شده در

به دور از تو تن و توشی نمانده‌ست مرا جان و دل و هوشی نمانده‌ست ‌ چنانم درد دوری سود، کز من‌ مگر فرسوده تن‌پوشی نمانده‌ست ‌ اگر شیری کنی بر من بتازی شود پیدا که خرگوشی نمانده‌ست ‌ مرا جز تو که شاه نیکوانی پری‌رویی، پرن‌دوشی نمانده‌ست ‌ بیا و کام جان را نوش […]

ادامه خواندن »

پارک شهر در مه

نوشته شده در

اینجا آمده‌ام برای چه کار؟ نه پیدا من نه پیدا یک درخت پارک شهر گم شده است       در  مه بر فرش برگ‌‍ها ایستاده رفتگر پک به سیگار می‌زند        دزددانه یک شبح برگ تازه می‌شود کلاغ تازه می‌شود صبح از میان مه          تازه می‌شود پدید آمدم […]

ادامه خواندن »

ترانه دهم

نوشته شده در

جویبار به رودخانه رودخانه به دریا شعر من به کام تو می ریزد شیرین و تلخ زلال و زرد آب را من نیالودم از نیستان گذشته‌ام ـ باری پونه‌ها راه را بستند لاله‌ها داغ افزودند پیراهن چاک چاک آوازی به من سپرد سپیده‌ی سحر شد. حسن صانعی، فروردین ۶۴

ادامه خواندن »